صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل

روح الله الهام

باور مان نمیشد حتی تا زمانی که نزدیک زردآلو رسیده بودیم هر لحظه امکان برگشتن شان را احساس می کردیم هیج کس حرف نمی زد. همه آرام شده بود. همینکه به بازار زرد آلو  رسیدیم  هنوز از موتر پیاده نشده بودیم که چندین نفر از چگونگی آمدن مان می پرسیدند. صاحب هوتل به خوبی از ما پذیرایی کرد. جمعیت زیادی در صالون هوتل دیده می شدند اکثر شان می خواستند به طرف غزنی بروند، جز ما که به طرف جاغوری ومالستان می رفتیم. مردی کهن سالی صدای اش را صاف کرده پرسید:

  1. او خلیفه از کجا امدین.

داود سیاه زود جواب داد که از غزنی آمده ایم.

  1. راه امنیت بود.
  2. او اری آدم عادی ره کس وله اگه پرسان کنه که از کجا امدی ده کجا موری.

بعد به خوبی از خودش تعریف کرد که او موی سر خود را در همین راه سفید کرده است و هیج ترس از این راه ندارد. از این راه نرود پس از کجا بروند و...

آخرین پیاله چایش را که نوشید از جایش بلند شد و خطاب به ما گفت " برادرا یا الله...". بعد ما هم حرکت کردیم  دو باره همان موتر تونس و همان راه درازی که  خرابی بیش از حد اش خسته مان کرده بود. انگور فراوان در دست داشتیم. در هر موتر بیشتر از چهل سیر انگور موجود بود. هر لحظه که بیکار می شدیم به خوردن انگور مصروف می شدیم.

غجور

    سه چهار سال پیش برادرم با شریک کارش حاجی اقبال هوتل تمدن را که یک شاخه آن دربازار غجور جاغوری نیز بود راه اندازی کرده بودند. آن زمان آخرین سفرم را تجربه کرده بودم  و از آن روز تا حال زمان  زیادی گذشته بود. به هرصورت کوتل لومان (لومو) مثل همیشه آشنا بود اما با اندک تغیر که اینبار ضمن خرابی بیش از حد، راه که از انگوری به او پیوند می شد تحت کار قرار داشت. خانه های زیبای دامنه تپه ها را زینت می داد. واقعا دیدنی بود آنقدر مصروف مان کرده بود که تا چشم به هم زدیم، ساختمانهای بلند غجور خود نمایی می کردند. زیباتر از همه مارکیت ها وتعمیرات که چهره ای متفاوت از غجور را به نمایش می گذاشتند. یک تغیر کاملا متفاوت نسبت به  سه سال قبل رو نما شده بود. مسیرمان ما را از رفتن به سنگ ماشه بازداشت، خیلی دوست داشتم تغیرات و پیشرفت شنیده گی ام را به چشم سر ببینم. اما این اتفاق هرگز نه افتاد. امتداد راه اوسه وعبور از پل اوسه ما را به ساحه زیبای تبرغنک کشاند. جای که درباغداری کم تر نظیرش را می توان سراغ کرد. از غجور به این طرف داود سیاه با موترش از ما فاصله گرفته بود. تلفن هم کار نمی کرد و ما نمی دانستیم که با او چقدر فاصله داریم و دلیل اینکه چرا از ما فاصله گرفت خلاف قول که داده بودیم که باهم باشیم را نمی دانستیم. اما زمانی از هوشیاری او اطلاع پیدا کردیم، که در بازار شنیده رسیدیم تا کبیرخواست مشتری برای انگورهایش پیدا کند. با پلاستیک ها ی داود که قبل از ما رسیده بود رو برو شد. دلیل اصلی صبقت گرفتن داود آب کردن انگور هایش بود. کبیر از این کار داود ناراحت شد. حتی تا وقتیکه در بازار میرادینه رسیدیم  کمتر حرف می زد.

مالستان زادگاهم

فضای سرسبز و شاداب مالستان چنان دل کش بود که دل از هر صاحب دلی می برد.  در دو طرف جاده درخت های بید و چنار به زیبای چیده شده بودند حتی گاه گاهی مجال دیدن زمین ونواحی سرسبز که در پشت درختها واقع میشد کمتر میسر می شد. غروب آفتاب پس از یک روز زیبا واقعا دیدنی بود و چهره به یاد ماندنی را به نمایش می گذاشت. از جمبود و سر سوکه که گذشتیم جاده ها کم کم خلوت شده بود. دیگر صدای زنگوله گوسفندهای که اول شام از ارتفاعات بلند برگشته بودند به گوش نمی رسید. اطفالها  موتر های مارا به تماشا نمی نشستند. دربین زمین ها کسی دیده نمی شد، کسی درو نمی کرد، سبد های علف را انتقال نمی دادند، همه چیز آرام شده بود.  فقط دوکاندارها که تا  دیر وقت مصروف کار بودند، از راه مان با موتورها، موترهایشان می آمدند.  هوا آنقدر تاریک شده بود که  خانه ها اگر لامپ های شان را خاموش می کردند قابل دید نبود. ما از پل حاجی گذشته بودیم، قول آدم را هم که به سرعت طی کردیم، درتاریکی شب به بازار میرادینه رسیدیم. شب تاریکی بود اما همه جا چراغان شده بود. آبدانه ، میانکل، مکلی ...همه و همه. چنان مناظر زیبایی بود که  دل کندن از دیدن اش مشکلی می کرد. همه دکانها بسته شده بود آقای محمدی کاکایم هم تا دیر وقت منتظر مانده وبالاخره خانه رفته بود.

 وقتی زنگ زدم خیلی اصرار کرد که شب همرای او باشم اما من که از نگرانی عمویم و...خیلی ترسیده بودم مجبور بودم خانه عمویم می رفتم. آقای سخی سیرت نزدیکترین دوست ام خیلی زود مرا در مزار مکلی خانه عمویم رساند. خودش به عجله برگشت و به گفته خودش کار عاجل داشت که نمی توانست شب را با ما باشد. رسیدم! جای که به خاطر دیدن اش یک روزه راه را طی کرده بودم. هیج چیز تغیر نکرده بود. همه چیز مثل خودش بود و هر کس جای خودش ، حتی صدای پدر خلیل مثل همیشه بلند بود. عمویم و....دویدند و مرا بدون آنکه امانم دهند بداخل بردند. از چهرهایشان معلوم بود که سخت نگرانم شده  بودند. امنیت هم در آن روزها خیلی خوب نبود. اجرستان جنگ بود. زود به پدرم زنگ زدم . انگار آنها هم منتظر زنگم  بودند. ابتدا خیلی بلند حرف زد که چرا در راه با آنها در تماس نشده ام و...اما خیلی زود آرام شد و با آرامش تمام احوالم را پرسید و بعد مادر و دگروال عمویم و حاجی و...همه احوال ام را پرسیدند. به نظر می رسید که  خیلی ناراحت شان کرده بودم . به هر صورت شب شد و همه خوابیدند. اما من به یاد شبهای به یاد ماندنی که آنروز فقط خاطره اش در دلم زنده بود و هیج وقت فراموش شان  نکرده بودم، از خانه بیرون شدم  و تا نیمی شب قدم می زدم. صبح که شد چای صبح را صرف کردیم و من به دید و بازدید اقارب نزدیک با عمویم رفتیم. از دیدن آنها همان شور و شوق قدیمی در دلم جوش می زد. از رفیقهای قدیم کسی در قریه نمانده بود. امان نبود که با یحیی کشتی بگیرد بچه دیگر تشویق شان کند کف بزند. حتی عارف هم نبود که موترش را به یک مهمانی به محبوب بفروشد و محبوب هم همه را مهمان کند و شیر برنج کند. طالب حسین، عقیل، علی سینا  و ... که زمانی اطفال بیش نبودند، امروز جوانهای زبردست شده بودند.چند باری که با زردگیل مسابقه والیبال گرفته بودند با نتیجه خوبی برگشته بودند. قاضی و علی حسین به ترکیب تیم ملی فوتبال مکلی راه یافته بودند. وقتم کم بود و  کارهای زیادی باید انجام می شد. باید می رفتم زاولی ، سوکه و...اما روز اول به همین دید و بازدید اقارب نزدیگ سپری شد.  روز های بعدی باید بیشتر کار می کردم چون وقت ام خیلی کم بود. باید برمیگشتم.

زاولی

هنوز آ فتاب سر خیخوجگ را سرخ نکرده بود که از کوتل زردگ گذشتم. راهی درازی بود اما من درآن راه یک سال تمام رفت و آمد کرده بودم.  تمام خاطرات چهار سال قبل با تمام زیبایی اش دو باره در خاطرم زنده شده بود. ناوه سر سبز سبزدره چنان زیبا و دلنشین بود که چند باری موتورم را توقف داده و نفس عمیق کشیده بودم و احساس آرامش به من داده بود . خیلی دلم می خواست لحظات متواتر در کنار جویبارها به صدای شر شر آب گوشمی دادم. اما زاولی هم کمتر از سبزدره نبود با ید هرچه زودتر خودم را می رساندم. ساعت از 8 صبح کمی گذشه بود که سیمای زیبای زاولی چشم هایم را بادیدن اش روشن کرده بود. گذرگاه، دهن کچی مثل همیشه با انبوه از درختها همچنان پر خاطره پا برجا بود. جای که یک سال تمام لحظات ام را گذرانده بودم. زمانی از بودن در زوالی خسته شده بودم، اما آنوقت همه چیز فرق می کرد. خیلی دلم میخواست که در گنداب و سیاه بغل هم سیری داشته باشم اما چه کنم که محدودیت زمانی این فرصت را از من گرفته بود. ساعت از دوبعد ازظهر گذشته بود و من زولی را به قصد میرآدینه ترک کردم.

[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ جوانان میـــــــــــــــــــرآدینه ]

درباره وبلاگ

میرآدینه منطقه زیبا و سر سبز است که با دیدن منظره آن روح آدمی را شاد می سازد. این منطقه از نام پدر کلان شان گرفته شده است که در قرن های وقت در آنجا زندگی میکرده اند. مقبره میرآدینه در ناوه پشی مالستان موقعیت دارد که سنگی به طول دو و نیم متر بالای آن ایستاده است به گفته ای محاسن سفیدان میرآدینه؛ این منطقه که بنام میرآدینه مسمی است در سالهای دور و درازی میرآدینه در اینجا زندگی میکرده اند. پدر کلان میرآدینه در اوایل ساکن دوره بوده که نام پدر کلان میرآدینه می باشد و امروز نیز به همان نام یاد میگردد. بنا به قول این محاسن سفیدان، قول دوره را میرآدینه به سید ها خمس داده است و امروز در آنجا همه سید ها زندگی میکنند.
قبر میرآدینه در منطقه ای بنام ناوه پشی امروزه نیز برای همه گان هویدا است و هر رهگذری که از آنجا عبور نماید چشمان شانرا بسویش می کشاند. ولی متاسفانه تا بحال کدام تعمیری برآن ساخته نشده است. ممکن به اثر جوی نا مساعد سنگی که به طول حدود دو و نیم متر بالای آن ایستاده است نقش زمین گردد. به گفته محاسن سفیدان آن سنگ را خود میرآدینه با پشت در آنجا انتقال داده است. ناوه پشی نیز در قدیم الایام مربوط به میرآدینه بوده است. وی هنگامیکه شخصی از تولد فرزند به خانه میرآدینه مژده گانی میدهد میرآدینه شرینی آنرا همان منطقه ای ناوه پشی را هدیه میدهد. از میرآدینه بنابر گفته ای محاسن سفیدان دو پسر بجا مانده بوده که یکی آن میرلی و دیگری باتور نام داشته است. ولی در سندی که در وبسایت مالستان نشر شد از سه پسر بنام های: میر احمد، پیر احمد و علی نامبرده است. شواهد و منبع موثقی در این باره موجود نیست. ولی نظر به همان سند میرآدینه را پسر گگره و گگره را پسر دوره، و دوره را پسر دوره بای ابن قبر ابن سعد ذکرده است. از سویی هم محاسن سفیدان نیز به همین نامها اشاره میکند که وجه مشترکی را میتوان در میان این دو روایت مشاهده کرد.
.
ایجاد این وبلاگ بنام میرآدینه بخاطر زنده نگهداشتن نام آن شخصیت بزرگوار میباشد چون احساس میکنم که بعنوان فرزند میرآدینه بر ما است که در حفظ نگهداشت نام ونشان آن سعی ورزیم. شاید بعضی از دوستان مرا متهم به منطقه پرستی نمایند که بعید هم به نظر نمی رسد، باید به عرض برسانم که دنیای امروز تلاش می ورزد که در قدم نخست شخصیت خود و فامیل خود را در سطح منطقه مطرح سازد و در مرحله بعد در سطح قریه وبالاخره در سطح ولسوالی و ولایت و کشور. من هم با استفاده از همین نظریه میخواهم که در قدم نخست دار و ندار میرآدینه در فزای مجازی ارتباطات با فرزندان آن که در گوشه و کنار جهان زندگی میکنند از این طریق مهیا سازم تا بتوانیم با تبادل نظریات یک راهکار درست را در حفظ نگهداشت پدر کلان مان ایجاد نمایم. پس بر همه شما دوستان است که نه تنها در سطح میرآدینه بلکه از هر گوشه و کنار که در مالستان زندگی میکنید مطالب ارزنده تان را از این طریق با سایر دوستان تان شریک سازید.
امکانات وب